تبليغاتX
كسي شبيه خودم مرا دار مي زند...!


كسي شبيه خودم مرا دار مي زند...!

ديگر دستي براي به دار كشيدن شعرهايم زائيده نمي شود ...!

مي شكنم اين كابوس تلخ گذشته را

كه هي مي كشمش با پرواز پريشان پرهايم!

حالا كه دوباره آمدمت

مي چرخانمت حتي اگر نچرخي...!

ديروزهايم را ربودي تا پس لرزه هاي دلم تكرار شود!!!

حالا كودكي ام جان گرفته است؛

پنج سكوت كهنه در يك كلام تازه!

« براي هميشه نفس اندامم را زنده مي كند... »

كافيست تا تيتر روزنامه هاي فردا شوم؛

پنج ريشتر هنوز فرصت هست!

نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 16:56 توسط سجاد شول| |

سيب حكم مي كند دندان شويم

و زير همين سايبان گسترده تكرار گناه شويم.

حق با نيوتن است،زمين مي چرخد...!

حواي محكوم هنوز در حسرت آدم غلط مي خورد

گناهش را سرخِ سرخِ سرخ مي پروراند

اينجا جهنم است !!!

سرخ و زرد و سياه

تكرار مي شويم گناهي را كه منتهي اليه اش...

آري اينجا جهنم است...!

نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 4:23 توسط سجاد شول| |

اينجا كسي شبيه خودم مرا دارَ...د مي زند!

 

كسي شبيه خودم مرا دار مي زند!

 

بيزارم از تنهاييِ تن هايِ لشي كه لاشه شان هي

 

زار مي زند!

 

هي زار مي...، من زار نمي زنم،

 

دار مي زند كسي شبيه خودم...

 

خاطره اي كه تولد سه سالگي اش را سوگ

 

نشسته ام شيدايم مي كند

 

اينجا كسي شبيه خودم...(آقا تمامش كن!)

 

بوسه هاي سنگي اش را بر تنم مي كوبد... مي

 

مالد... مي ماسد!

 

دار مي زند كسي شبيه خودم...

 

خاطره اي را كه ديروز در همين خيابان رو به رو رها

 

كرده بودم!

 

من هنوز دخترك همسايه يادم هست!

 

من فقط با تو(مكث) مي روم اين كوره راه بي

 

سرانجام را!

 

كسي شبيه خودم مرا دار مي زند، كسي شبيه

 

مرا دار می زند...!

نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 18:57 توسط سجاد شول| |

در انتهاي واژه هايم

مي افتمت ... !

وقتي كه ديگر خط استواي ذهنم

پيش فرض چشمانت نيست !

حجم شكسته خاطره اي كه معكوس همين

روزهاي است كه

مي افتند گوشه چشمانم ، ذهنم را

دردآلود مي كند !

فردا واژه قشنگيست بر وسعت به هم ريخته ديروزهايم !

حالا كه واژه واژه افتادمت

ديگر دستي براي به دار كشيدن شعرهايم

زائيده نمي شود ...

كه سزارين شوي كودكي را كه انگار قلبت را آويزان مي كرد بر پهناي همين شعرها ...

با فرض اينكه بوسه هايت خاطرم را دزيده باشند ... !

مگر نمي شود بوسه هايت را بو كشيد و براي

سالهاي گذشته چالشان كرد ...!؟

اگر نمي گويم سالهاي فردا ، فردا واژه قشنگيست براي

هرزه گردي چشمانم ...

حالا كه رفته اي باشد مي سوزانمت بر وسعت همين فردا !

فردا ، فردا ، فردا

فردا واژه قشنگيست ، شعرهايم سقط جنين كرده اند

آبستن خاطره ات را ...

سكوت آخرين واژه است براي دادگاهي

كه هنوز هم رسمي ست اما ... !؟

متهم براي اعتراف قتل عمد قيام مي كند ...!

نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 20:55 توسط سجاد شول| |

کویر لوت هم

زوزه می کشد

خمیازه های کفشت را...

خاک می زاید

جای پایت را وقتی که

راه. می رود تو را...!

تو کودکانه خنده می کنی دریچه ای را

که هنوز هم رو به خیالت باز می شود!

پا می گذاری جای پایی را

که خاک زائیده بود از اول...!

بانو پدر شدن برایت سخت نیست

فقط کافیست کفشت را

در آوری...!؟

نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:56 توسط سجاد شول| |

 

آنجا نزدیک دهانت

چیزی از من گم شده...!

و احساسی که مرا در گرداب بوسه هایت پرت می کند!

پیدایم اگر می کنی، تکه ای از چشمانت را برایم بفرست

اینجا نگاهم دزدیده می شود در پستوی همین اطاق خالی، شبها...!

و لبهایت که از من گم شده اند

در مبحث بی مجهول گونه هات...!
نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 20:5 توسط سجاد شول| |

دیشب که ماه

در چشمانت دراز کشیده بود

من دستانم هنوز چهار چوب پوسیده پنجره بود...!

نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 18:27 توسط سجاد شول| |


Design By : Night Skin